تبليغاتX
چشمه کوچک

چشمه کوچک

وبلاگي برای با هم بودن

عشق يعني ...

عشق يعني يك تبسم ، يك نگاه
جوششي در چشمه هاي مهر و ماه
عشق يعني بي صدا آوا شوي
از نگاه ساده اي رسوا شوي
عشق يعني تا قيامت زندگي
دل رها كردن ز بند بندگي
عشق يعني آن كه دريايي شويم
خالق و مبهوت زيبايي شويم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 10:20  توسط نیما  | 

هنوز ...

هنوز زنده ام بر میگردم ... !

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 22:42  توسط نیما  | 

نمي دانم ؟

نمي دانم از كجا و از چه بنويسم .

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 19:8  توسط نیما  | 

يادش بخير ...

به من گفتي : بگو آ نمي گفتم ، لج کرده بودم . گفتي : اين شکل رو نگاه کن ! من اخم کردم . ناگاه گره ي بغضم باز شد و تو دستم را گرفتي و از کوچه باغ هاي جهل بيرون کشيدي و به من گفتي : ببين آن جا چند ستاره هست ؟ شمردن را به من آموختي و مرا به ميهماني ستارگان بردي . دست عاطفه ام را گرفتي و اشک هاي سرگردانم را امان دادي و به من نوشتن آموختي .
يادش بخير ... من چه قدر درخانه در نقش تو بودم ، خاک بازي به معلم بازي بدل شد و چه قدر شيرين و لذت بخش بود . اينک تو نيستي ، پس با ياد تو در کوچه پس کوچه هاي کودکي ام که هنوز در آن طنين صداي توست ، گام مي زنم ؛ کودکي هايي که پر است از بوي تراشه هاي مداد رنگي ها و بوي کتاب فارسي ؛ کودکي هايي که هنوز با آب بابا و حسنک کجايي و ريز علي فداکار است ؛ کودکي هايي که هنوز آهنگ گام هاي مصمم تو را از آن مي شنوم ،تو که براي هميشه در تمام کوچه هاي حال و آينده ي من جاري هستي چرا که من هر جا که باشم ، از توست رسيدنم و از توست آمدنم .
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 13:31  توسط نیما  | 

داستاني کوتاه و زيبا

مردي در جهنم بود که فرشته اي براي کمک به او آمد و گفت من تو را نجات مي دهم براي اينکه تو روزي کاري نيک انجام داده اي فکر کن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه ؟ او فکر کرد و يادش آمد که روزي در راهي که مي رفت عنکبوتي را ديد اما براي آنکه او را له نکند راهش را کج کرد و از سمت ديگري عبور کرد . فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنکبوت را بگر و بالا برو تا به بهشت بروي . مرد تار عنکبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم که فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بيفتد . که ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد . فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را که داشتي با فکر کردن به خود و فراموش کردن ديگران از دست دادي . ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد .
+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 19:43  توسط نیما  | 

يادداشتهايي از مهاتما گاندي

من مي توانم خوب ، بد ، خائن ،وفادار ، فرشته خو يا شيطان صفت باشم ، من مي توانم تو را دوست داشته يا از تو متنفر باشم ، من مي توانم سکوت کنم ، نادان و يا دانا باشم چرا که من يک انسانم و اينها صفات انساني است . تو هم به ياد داشته بش من نبايد چيزي باشم که تو مي خواهي ، من را خودم از خودم ساخته ام ، تو را ديگري بايد برايت بسازد و تو هم به ياد داشته باش مني که من از خود ساخته ام ، آمال من است ، تويي که تو از من مي سازي ، آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند . لياقت انسان ها ، کيفيت زندگي را تعيين مي کند نه آرزوهايشان و من متعهد نيستم که چيزي باشم که تو مي خواهي و تو هم مي توان انتخاب کني که من را مي خواهي يا نه ولي نمي تواني انتخاب کني که از من چه مي خواهي .مي توان دوستم داشته باشي همين گونه که هستم و من هم ، مي تواني از من متنفر باشي بي هيچ دليلي و من هم ، چرا که ما هر دو انسانيم . اين جهان مملو از انسان هاست ، پس اين جهان مي تواند هر لحظه مالک احساسي جديد باشد . تو نمي تواني برايم به قضاوت بنشيني و حکمي صادر کني و من هم ، قضاوت و صدور حکم ، بر عهده ي نيروي ماورايي خداوندگار است . يادت باشد اگر چشمت به اين دست نوشته افتاد ، به خاطر بياوري آناني که هر روز مي بيني و مراوده مي کني ، همه انسان هستند و داراي خصوصيات يک انسان ، با نقابي متفاوت اما جايز الخطا . نامت را انساني باهوش بگذار ، اگر انسان ها را پشت نقاب هاي متفاوت شان شناختي و يادت باشد که کاري نه چندان راحت است .
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 13:7  توسط نیما  | 

طرحي نو

با عرض سلام و خسته نباشيد خدمت دوستان گل و گلاب ، اميدوارم که حال همگي تون خوب باشه و نماز روزه ها تون مورد قبول خداوند قرار گرفته باشه البته اگه روزه باشيد . يک هفته اي بود که حال و حوصله ي مطلب نوشتن تو وبلاگ رو نداشتم خودم هم نميدونم چرا دستم به مطلب نوشتن تو وبلاگ نمي رفت ولي از بيکاري تصميم گرفتم يک قالب باحال براي وبلاگ طراحي کنم که به نظرم قالب قشنگي از آب در اومده حالاشما رو نميدونم چه نظري در مورد اين قالب جديد و شکل و شمايل جديد وبلاگ داريد که دوست دارم نظر شما رو هم در اين رابطه بدونم . خوب ديگه عرض ديگه ي نيست تا پست ديگه فعلا خداحافظ و براي شما دوستان آرزوي موفقيت و سر بلندي مي کنم .
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 10:8  توسط نیما  |